نظرات ارسالي
+
دو تا بچه ها، غولي را همراه خودشون آورده بودند و هاي هاي مي خنديدند.
گفتم : «اين كيه؟» . . . گفتند : «عراقي»
گفتم: «چطوري اسيرش كرديد ؟». . . مي خنديدند !!!
گفتند:« از شب عمليات پنهان شده بود ، تشنگي فشار آورده بهش، با لباس بسيجي هاي خودمان اومده بود ايستگاه صلواتي شربت بگيره، پول داده بود، اين طوري لو رفت » و هنوز مي خنديدند.

لبخند هاي خاک&
91/7/4

محسن - قافله شهداء
شرمنده دادا، فيد شما رو نديده بودم وگرنه تکراري نمي زدم...
محمد تقي خوش خواهش
شما استاد تمام اين نوع فيد هايي استاد محسن
محسن - قافله شهداء
عزيزي...
تمام من...
خيلي جالب بود